تبليغاتX
اگه تو را دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش
 سوختن در قفس . . . . . . .

به داغت آرزو مرد و هوس سوخت

 
 در این آتشفشان حتی نفس سوخت


خدایا سوز دل را با که گویم


که زیبا مرغک من در قفس سوخت

( مهدی سهیلی )

 

خدایا سوز دل را با که گویم

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 12:1  
 مرغ سحر . . . . . . .

 مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیّاد

آشیانم ، داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن !

ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

( ملک الشعراء بهار )

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:16  
 دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است . . .

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
  خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است  . . .

|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 16:38  
 یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خک

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابنک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خک

 

(فریدون مشیری)

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خک

|+| نوشته شده توسط امیر در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 10:19  
 که از محبت رویش هزار جامه قباست . . . . . . .

غــلام قــامــت آن لـعبـت قـبـاپــوشـم

 که از محبت رویش هزار جامه قباست

 

بـــلا و زحــمـــت امـــروز بـــر دل درویــــش

از آن خوش است که امید رحمت فرداست

 

) سعدی)

 

به مناسبت اول شهریور

 

 که از محبت رویش هزار جامه قباست

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:50  
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم . . . . . . .

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی بینم

منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت

اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را

مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

 

(حافظ)

 

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم . . . . . . .

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:52  
 آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما. . . . . . .

ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما

تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما

خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب

آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما

جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او

جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما

شکر با کرانه را شکر بی کرانه گفت

غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما

روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو

از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما

تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا

چونک ز هم بشد جهان از بت با نقاب ما

از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان

ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

(شمس تبریزی)

خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب



|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:52  
 مادر . . . . . . .

آسودگی از محن ندارد مادر

 
 آسایش جان و تن ندارد مادر

 
 دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش

 
 ورنه غم خویشتن ندارد مادر

(رهی معیری)


مادر . . . . . . .

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 20:10  
 عید نوروز مبارک . . . . . . .

باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا

جامه عیدبپوشند ، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست

نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما

صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند

جام می گیر ز مطرب ، که روی سوی صفا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند

من سرمست ، زمیخانه کنم رو به خدا

عید نوروز مبارک به غنی و درویش

یار دلدار ، زبتخانه دری را بگشا

گرا مرا ره به در پیر خرابات دهی

به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا

سالها در صف ارباب عمائم بودم

تا به دلدار رسیدم نکنم باز خطا

 

امام خمینی(ره)

 

امروز تولد یکسالگی وبلاگمه ، از همه عزیزانی که

در این یکسال منو تحمل کردند ، ممنونم

 

جام می گیر ز مطرب ، که روی سوی صفا

 

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 18:47  
 چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

به پیش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

 

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

 

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

 

غمم دريا، دلم تنهاست .

 

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

 

خروش موج، با من مي كند نجوا،

 

كه : « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت !

 

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

 

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

 

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

 

اميد آنكه جان خسته ام را ،

 

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

 

(فریدون مشیری)

 

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

 

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:46