تبليغاتX
اگه تو را دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش
 اينكه خفته است در اين خاك منم

اي نكويان كه در اين دنياييد                            يا از اين بعد به دنيا آييد
اينكه خفته است در اين خاك منم                    محمدم، محمد شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا                       يك جهان عشق نهان است اينجا
عاشقي بوده به دنيا فن من                          مدفن عشق بود مدفن من
هركه را خوي خوش و روي نكوست                 مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم كه در ايام حيات                           بي شما صرف نكردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود                            شوق ديدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنيا بستم                          باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز بخاكم ماواست                           چشم من باز بدنبال شماست
به نشينيد بر اين خاك دمي                          بگذاريد بخاكم قدمي
گاهي از من به سخن ياد كنيد                      در دل خاك دلم شاد كنيد

اينكه خفته است در اين خاك منم

 

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 23:4  
 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را…

( دکتر علی شریعتی )

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد . . . . . . .

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 11:35  
 سوختن در قفس . . . . . . .

به داغت آرزو مرد و هوس سوخت

 
 در این آتشفشان حتی نفس سوخت


خدایا سوز دل را با که گویم


که زیبا مرغک من در قفس سوخت

( مهدی سهیلی )

 

خدایا سوز دل را با که گویم

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 12:1  
 مرغ سحر . . . . . . .

 مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیّاد

آشیانم ، داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن !

ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

( ملک الشعراء بهار )

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:16  
 دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است . . .

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
  خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است  . . .

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 16:38  
 یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خک

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابنک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خک

 

(فریدون مشیری)

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خک

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 10:19  
 که از محبت رویش هزار جامه قباست . . . . . . .

غــلام قــامــت آن لـعبـت قـبـاپــوشـم

 که از محبت رویش هزار جامه قباست

 

بـــلا و زحــمـــت امـــروز بـــر دل درویــــش

از آن خوش است که امید رحمت فرداست

 

) سعدی)

 

به مناسبت اول شهریور

 

 که از محبت رویش هزار جامه قباست

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:50  
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم . . . . . . .

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی بینم

منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت

اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را

مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

 

(حافظ)

 

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم . . . . . . .

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:52  
 آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما. . . . . . .

ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما

تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما

خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب

آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما

جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او

جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما

شکر با کرانه را شکر بی کرانه گفت

غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما

روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو

از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما

تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا

چونک ز هم بشد جهان از بت با نقاب ما

از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان

ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

(شمس تبریزی)

خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب



|+| نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:52  
 مادر . . . . . . .

آسودگی از محن ندارد مادر

 
 آسایش جان و تن ندارد مادر

 
 دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش

 
 ورنه غم خویشتن ندارد مادر

(رهی معیری)


مادر . . . . . . .

|+| نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 20:10