|
در انتظار بهار . . . . . . .
گل زرد.گل سرخ و غنچه اي كه اميدي در دل خود بسته است و دارد باز مي شود. خيلي به اين غنچه فكر مي كنم .خيلي.ساعت ها.شب ها.و... هميشه. به اميدش.به آينده اش و به انسان هايي كه دل هاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان هم با او يكي است. و از خود هميشه مي پرسم:آيا اين غنچه باز مي شود؟مي شكفد؟آفتاب روشن وگرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد؟نسيم بهار گلبرگهايش را نوازش خواهد داد؟بلبلي به شوق ديدارش براي او آوازهاي عاشقانه خواهد خواند؟وبالاخره پروانه اي بر سرش خواهد نشست و قطره پاك باراني و شبنمي در دهانش خواهد چكيد؟نمي دانم.هيچ چيز نمي دانم.اين گل زرد و گل سرخ هم در انتظار او هستند و نگران سرنوشت او.آيا مي پژمرد و بر باد مي رود يا مي شكفد و زندگي مي كند؟هيچ نمي دانم و تمام رنج من همين است.اما اواخر اسفند است و فروردين نزديك.سوي بهار دلم را اميدي مي دهد.مي گويند در بهار همه ي غنچه ها باز مي شوند!درست است. ((دكتر علي شريعتي))
|+| نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:10
ای قوم به حج رفته، کجایید ، کجایید ؟ معشوق همین جاست، بیایید، بیایید معشوق تو همسایه ی دیواربه دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟ گرصورت بی صورت معشوق بیبینید هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمایید ده بار ازآن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانهبر این بام بیایید آن خانه لطیف است ،نشانهاش بگفتید ازخواجه ی آن خانه نشانی بنمایید یک دسته ی گل کو،اگرآن باغ بدیدیت ؟ یک گوهر جان کو، اگر از بحر خدایید؟ با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید (مولوی) |+| نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 18:19 فلک جز عشق محرابی ندارد . . . . . . .
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای و دور تنها بمیرد درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم درآغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش واکن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد شعری از(مهدی حمیدی شیرازی)
|+| نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 16:12 برای او که می داند دوستش دارم . . . . . . .
من اگه هنوز ميخونم واسه خاطر توست شعر من صدای غم نيست هم صدای حسرت توست عزيزم اگه خزونم واست از بهار ميخونم تو را تنها نميذارم گرچه تنها جا ميمونم اگه تو شبهای سردت با خودت تنها ميشينی من برات ميخونم از عشق تا که فردا رو ببينی اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد من برات ميخونم ای گل نوبهار رو نبر از ياد همه دلخوشيم به اينه که تو يادت موندگارم گرچه عمريه تو اين دشت يه خزون بی بهارم برای او که می داند
دوستش دارم گاهی سخت است گفتن آنچه درون ماست . . . . . . .
|+| نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 16:12 صداقت
من زیاد کتاب نخوندم ولی امشب وقتی داشتم تلویزیون تماشا می کردم این داستان به یادم افتاد : گل صداقت : 250 سال پیش از میلاد، در چین باستان، شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار، را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید به شدّت، غمگین شد، چون دختر او مخفیانه، عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد، می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم! روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکهء آیندهء چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر، با باغبانان بسیاری صحبت کرد آنها راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید، دختر، با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظهء موعود، فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقّت بررسی کرد و در پایان، اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آیندهء او خواهد بود ! همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت .... همهء دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود. برگرفته از کتاب پائولو کوئیلو
|+| نوشته شده توسط امیر محمد در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 0:42 سال آرزو ها ...........
![]() بهار مي آيد با نسيم ملايم نوروزي
و بر دستان نياز زمين ، گلهاي لاله را مي نشاند
و بر سينه خشکيده دشت ، رودها را جاري مي سازد
بر قلب قناري ، ترانه مي ريزد
و در دل فسرده و سرد بيابان، چمنزارها و سرسبزي را هديه مي کند
کاش در دل من هم بهار سر مي زد
لاله هاي سرخ ايمان مي روئيدند
و قناري ترانه نيايش سر مي داد
و اشک نياز را بر چشمه هاي خشکيده چشمهايم جاري مي ساخت
يعني من هم مي توانم سبز شوم ؟!
بهاري شوم !!!...
به سرما گفتم از قلبم بيرون رود
غم و غصه را نيز با خود بيرون کند
به جايش بر پهندشت بيابانهاي دلم
گل سرخ ايمان خواهم کاشت
پنجره قلبم را گشودم
و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوري که از پنجره بر دلم مي تابيد ،
پهن کردم ...
سين اول ، آرزوي سعادت و خوشبختي ،
سين دوم ، آرزوي سلامتي و تندرستي ،
سين سوم ، آرزوي سرسبزي و خرمي ،
سين چهارم ، آرزوي سربلندي و سرافرازي ،
سين پنجم ، آرزوي سازندگي و نوسازي ،
سين ششم ، آرزوي ساده دلي و صداقت ،
و سين هفتم ، آرزوي سبکباري و پرواز
براستي حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام
و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام
آيا بهار به دلم راه مي يابد ؟! ...
در کناري به نظاره مي نشينم
ناگهان احساسي در من بيدار شد ...
نوري از پنجره به آئينه تابيد
و سفره هفت سين را غرق در نور کرد
نور اين آرزوهاي سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود
و شوقي زيبا براي پرواز ، در دلم جوانه زد
آري !
حال بهار را با تمام وجود حس مي کنم
و خواهم گفت : دلم بهاري شد ...
مي خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم
و آرزو مي کنم که هفت سين آرزوهايتان
را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد
و مي گويم :
بيائيد دلتان را بهاري کنيد و بهار را براي همگان بخواهيد .
![]() |+| نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:31 چشم انتظار . . .
و باز چشم انتظار شب مهتابی
تمام آسمان را قدم زدم ولی هیچ چیز جز تو پیدا نکردم.
|+| نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 17:47 |
|








