|
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
به پیش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست ! چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست ! درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست ! خروش موج، با من مي كند نجوا، كه : « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
(فریدون مشیری)
|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:46 ترا من چشم در راهم شباهنگام . . .
ترا من چشم در راهم شباهنگام (نیما یوشیج)
|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 22:39 |
|


